شهید دکتر مصطفی چمران

یادداشت های آمریکا

اوایل تابستان 1959
من تصمیم دارم که از این به بعد آدم خوبى باشم، دست از گناهان بشویم، قلب خود را یکسره تسلیم خدا کنم، از دنیا و مافیها چشم بپوشم. تنها، آرى تنها لذت خویش را در آب دیده قرار دهم.
من روزگار کودکى خود را در بزرگوارى و شرف و زهد و تقوى سپرى کرده‏ام. من آدم خوبى بوده‏ام، باید تصمیم بگیرم که مِن‏بعد نیز خود را عوض کنم.
حوادث روزگار آدمى را پخته مى‏کند و حتى گناهان مانند آتشى آدمى را مى‏سوزاند.

اوایل بهار 1960
نزدیک به یک سال مى‏گذرد که در آتشى سوزان مى‏سوزم. کم‏تر شبى به‏یاد دارم که بدون آب دیده به‏خواب رفته باشم و آه‏هاى آتشین قلب و روح مرا خاکستر نکرده باشد!
خدایا نمى‏دانم تا کى باید بسوزم؟ تا چند رنج ببرم؟ در همه حال، همه جا و همیشه تو شاهد بوده‏اى. عشقى پاک داشتم و آن را به پرستش ذات مقدس تو ارتباط مى‏دادم، ولى عاقبتش به آتشى سوزان مبدل شد که وجودم را خاکستر کرد. احساس مى‏کنم تا ابد خواهم سوخت. شمعى سوزان خواهم بود که از سوزش من شاید بشریت لذت خواهد برد!
خدایا، از تو صبر مى‏خواهم و به سوى تو مى‏آیم. خدایا تو کمکم کن.
امروز 19 رمضان یعنى روزى است که پیشواى عالیقدر بشریت در خون خودش غوطه مى‏خورد. روزى است که مرا به یاد آن فداکارى‏ها، عظمت‏ها و بزرگوارى‏هاى او مى‏اندازد. از او خالصانه طلب همت مى‏کنم، عاشقانه اشک، یعنى عصاره حیات خود را تقدیمش مى‏نمایم. به کوهساران پناه مى‏برم تا در… تنهایى، از پس هزارها فرسنگ و قرن‏ها سال با او راز و نیاز کنم و عقده‏هاى دل خویش را بگشایم.
خدایا نمى‏دانم هدفم از زندگى چیست؟ عالم و مافیها مرا راضى نمى‏کند. مردم را مى‏بینم که به هر سو مى‏دوند، کار مى‏کنند، زحمت مى‏کشند تا به نقطه‏اى برسند که به آن چشم دوخته‏اند.
ولى اى خداى بزرگ از چیزهایى که دیگران به دنبال آن مى‏روند بیزارم. اگرچه بیش از دیگران مى‏دوم و کار مى‏کنم، اگرچه استراحت شب و نشاط روز را فداى فعالیت و کار کرده و مى‏کنم ولى نتیجه آن مرا خشنود نمى‏کند فقط به‏عنوان وظیفه قدم به پیش مى‏گذارم و در کشمکش حیات شرکت مى‏کنم و در این راه، انتظار نتیجه‏اى ندارم!
خستگى براى من بى‏معنى شده است، بى‏خوابى عادى و معمول شده، در زیر بار غم و اندوه گویى کوهى استوار شده‏ام، رنج و عذاب دیگر برایم ناراحت‏کننده نیست. هر کجا که برسد مى‏خوابم، هر وقت که اقتضا کند مى‏خیزم، هرچه پیش آید مى‏خورم، چه ساعت‏هاى دراز که بر سر تپه‏هاى اطراف »برکلى«(1) بر خاک خفته‏ام و چه نیمه‏هاى شب که مانند ولگردان تا دمیدن صبح بر روى تپه‏ها و جاده‏هاى متروک قدم زده‏ام. چه روزهاى درازى را که با گرسنگى به‏سر آورده‏ام. درویشم، ولگردم، در وادى انسانیت سرگردانم و شاید از انسانیت خارج شده‏ام، چون احساس و آرزویى مانند دیگران ندارم.
اى خداى بزرگ، براى من چه مانده است؟ نام خود را بر سر چه باید بگذارم؟ آیا پوست و استخوان من، مشخّص نام و شخصيّت من خواهد بود؟ آیا ایده‏ها، آرزوها و تصورات من شخصيّت خواهند داشت؟ چه چیز است که »من« را تشکیل داده است؟ چه چیز است که دیگران مرا به‏نام آن مى‏شناسند؟…
در وجود خود مى‏نگرم، در اطراف جست‏وجو مى‏کنم تا نقطه‏اى براى وجود خود مشخص کنم که لااقل براى خود من قابل درک باشد. در این میان جز قلب سوزان نمى‏یابم که شعله‏هاى آتش از آن زبانه مى‏کشد و گاهى وجودم را روشن مى‏کند و گاه در زیر خاکستر آن مدفون مى‏شوم. آرى از وجود خود جز قلبى سوزان اثرى نمى‏بینم. همه چیز را با آن مى‏سنجم. دنیا را از دریچه آن مى‏بینم. رنگ‏ها عوض مى‏شوند، موجودات جلوه دیگرى به خود مى‏گیرند.

10 مى 1960
هیچ نمى‏دانستم که در دنیا آتشى سوزان‏تر از آتش وجود دارد! سوختم، سوختم، ولى اى‏کاش فقط سوزش آتش بود.
اى‏کاش مرا مى‏سوزاندند، استخوان‏هایم را خرد مى‏کردند و خاکسترم را به باد مى‏سپردند و از من، بینواىِ دردمندِ دل‏سوخته اثرى باقى نمى‏گذاردند.

29 مى 1960
تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاء
اى خداى بزرگ، اى ایده‏آل غایى من، اى نهایت آرزوهاى بشرى، عاجزانه در مقابلت به خاک مى‏افتم، تو را سجده مى‏کنم، مى‏پرستم، سپاس مى‏گویم، ستایش مى‏کنم که فقط تو، آرى فقط تو اى خداى بزرگ شایسته سپاس و ستایشى، محبوب بشرى، فقط تویى، گمشده من تویى. ولى افسوس که اغلب تظاهرات فریبنده و زودگذر دنیا را به جاى تو مى‏پرستم. به آن‏ها عشق مى‏ورزم و تو را فراموش مى‏کنم! اگرچه نمى‏توانم آن را هم فراموشى )بنامم( چون یک زیبایى یا یک تظاهر فریبنده نیز جلوه توست و مسحور تجلیات تو شدن نیز عشق به ذات توست.
من هرگاه مفتون هرچیز شده‏ام، در اعماق دل خود، به تو عشق ورزیده‏ام، بنابراین اى خداى بزرگ، تو از این نظر مرا سرزنش مکن. فقط ظرفیت و شایستگى عطا کن تا هر چه بیش‏تر به تو نزدیک شوم و در راه درازى که به‏سوى بوستان بى‏انتها و ابدى تو دارم، این سبزه‏ها و خزه‏هاى ناچیز نظر مرا جلب نکند و از راه اصلى باز ندارند.
در دنیا، به چیزهاى کوچکى خوشحال مى‏شوم که ارزشى ندارند و از چیزهایى رنج مى‏برم که بى‏اساسند. این خوشحالى‏ها و ناراحتى‏ها دلیل کم‏ظرفیتى من است.
هنوز گرفتار زندان غم و اندوهم. هنوز اسیر خوشى و لذتم… کمندِ درازِ آمال و آرزو، بال و پرم را بسته، اسیر و گرفتارم کرده و با آزادى، آرى آزادىِ واقعى خیلى فاصله دارم.
ولى اى خداى بزرگ، در همین مرحله‏اى که هستم احساس مى‏کنم که تو مانند راهبرى خردمند مرا پند و اندرز مى‏دهى، آیات مقدس خود را به من مى‏نمایى و مرا عبرت مى‏دهى! چه‏بسا که در موضوعى ترس و وحشت داشتم و تو مرا کمک کردى. چیزهایى محال و ممتنع را جنبه امکان دادى و چه بسا مواقع که به چیزى ایمان و اطمینان داشتم ولى تو آن را از من گرفتى و دچار غم و اندوهم کردى و به من نمودى که اراده و مشیت هر چیز به دست توست. فعالیت مى‏کنیم، پایین و بالا مى‏رویم ولى ذلّت و عزّت فقط به دست توست.

18 اکتبر 1960
اى غم، سلام آتشین من به تو، درود قلبى من به تو، جان من فداى تو.
تو اى غم بیا و هم‏دم همیشگى من باش. بیا که مصاحبت تو براى من کافى است. بیا که مى‏سوزم، بیا که بغض حلقومم را مى‏فشرد، بیا که اشک تقدیمت کنم، بیا که قلب خود را در پایت مى‏افکنم.
اى غم، بیا که دلم گرفته، روحم پژمرده، قلبم شکسته و کاسه صبرم لبریز شده، بیا و گره‏هاى مرا بگشا، بیا و از جهان آزادم کن، بیا که به وجودت سخت محتاجم.
اى غم، در دوران زندگى‏ام بیش‏تر از هر کس مصاحبم بوده‏اى، بیش‏تر از هر کس با تو سخن گفته‏ام و تو بیش از هر کس به من پاسخ مثبت داده‏اى. اکنون بیا که مى‏خواهم تو را براى همیشه بر قلب خود بفشرم و در آغوشت فرو روم، بیا که دوستى بهتر از تو سراغ ندارم، بیا که تو مرا مى‏خواهى و من تو را مى‏طلبم، بیا که کشتى مواج تو در دریاى دل من جا دارد، بیا که دل من همچون آسمان به ابدیت و بى‏نهایت اتصال دارد و تو مى‏توانى به آزادى در آن پرواز کنى.

12 مى 1961
خدایا خسته و وامانده‏ام، دیگر رمقى ندارم، صبر و حوصله‏ام پایان یافته، زندگى در نظرم سخت و ملالت‏بار است؛ مى‏خواهم از همه فرار کنم، مى‏خواهم به كُنج عزلت بگریزم. آه دلم گرفته، در زیر بار فشار خرد شده‏ام.
خدایا به‏سوى تو مى‏آیم و از تو کمک مى‏خواهم، جز تو دادرسى و پناه‏گاهى ندارم، بگذار فقط تو بدانى، فقط تو از ضمیر من آگاه باشى. اشک دیدگان خود را به تو تسلیم مى‏کنم.
خدایا کمکم کن، ماه‏هاست که کم‏تر به سوى تو آمده‏ام، بیش‏تر اوقاتم صرف دیگران شده.
خدایا عفوم کن. از علم و دانش، کار و کوشش، از دنیا و مافیها، از همه دوستان، از معلم و مدرسه، از زمین و آسمان خسته و سیر شده‏ام.
خدایا خوش دارم مدتى در گوشه خلوتى فقط با تو بگذرانم. فقط اشک بریزم، فقط ناله کنم و فشارها و عقده‏هاى درونى‏ام را خالى کنم.
اى غم، اى دوست قدیمى من، سلام بر تو، بیا که دلم به‏خاطرت مى‏تپد.
اى خداى بزرگ، معنى زندگى را نمى‏فهمم. چیزهایى که براى دیگران لذت‏بخش است، مرا خسته مى‏کند. اصلاً دلم از همه چیز سیر شده است، حتى از خوشى و لذت متنفرم. چیزهایى‏که دیگران به‏دنبال آن مى‏دوند، من از آن مى‏گریزم، فقط یک فرشته آسمانى است که همیشه بر قلب و جان من سایه مى‏افکند. هیچ‏گاه مرا خسته نمى‏کند. فقط یک دوست قدیمى است که از اول عمر با او آشنا شده‏ام و هنوز از مجالست )با( او لذت مى‏برم.
فقط یک شربت شیرین، یک نورفروزنده و یک نغمه دلنواز وجود دارد که براى همیشه مفرّح است و آن دوست قدیمى من غم است.

1 سپتامبر 1961
من مسئولیت تام دارم که در مقابل شداید و بلایا بایستم، تمام ناراحتى‏ها را تحمل کنم، رنج‏ها را بپذیرم، چون شمع بسوزم و راه را براى دیگران روشن کنم، به مردگان روح بدمم. تشنگان حق و حقیقت را سیراب کنم.
اى خداى بزرگ، من این مسئولیت تاریخى را در مقابل تو به گرده گرفته‏ام و تنها تویى که ناظر اعمال منى و فقط تویى که به او پناه مى‏جویم و تقاضاى کمک مى‏کنم.
اى خدا، من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان مرا از این راه طعنه زنند. باید به آن سنگ‏دلانى که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر مى‏فروشند ثابت کنم که خاک پاى من هم نخواهند شد. باید همه آن تیره‏دلانِ مغرور و متکبر را به زانو درآورم، آن‏گاه خود خاضع‏ترین و افتاده‏ترین فرد روى زمین باشم.
اى خداى بزرگ، این‏ها که از تو مى‏خواهم چیزهائیست که فقط مى‏خواهم در راه تو به‏کار اندازم و تو خوب مى‏دانى که استعداد آن را داشته‏ام. از تو مى‏خواهم مرا توفیق دهى که کارهایم ثمربخش شود و در مقابل خَسان سرافکنده نشوم.
من باید بیش‏تر کار کنم، از هوى و هوس بپرهیزم، قواى خود را بیش‏تر متمرکز کنم و از تو نیز اى خداى بزرگ مى‏خواهم که مرا بیش‏تر کمک کنى.
تو اى خداى من، مى‏دانى که جز راه تو و کمال و جمال تو آرزویى ندارم، آن‏چه مى‏خواهم آن چیزى است که تو دستور داده‏اى و مى‏دانى که‏عزت و ذلت به دست توست و مى‏دانم که بى‏تو هیچ‏ام و خالصانه از تو تقاضاى کمک و دستگیرى دارم.

10 مى 1965
خدایا به‏تو پناه مى‏برم.
خدایا به‏سوى تو مى‏آیم.
خدایا بدبختم.
خدایا مى‏سوزم.
خدایا قلبم در حال ترکیدن است.
خدایا رنج مى‏برم.
خدایا جهان به نظرم تیره و تار شده است.
خدایا بیچاره شده‏ام.
خدایا عشق حتى عشق محبوب‏ترین کسانم مکدر شده است.
خدایا بدبختم.
خدایا، آسمان آمال و آرزوهایم تیره و کدر شده است، به‏تو پناه مى‏برم و دست یارى به‏سوى تو دراز مى‏کنم، تو کمکم کن، نجاتم ده، تسکینم بخش، به‏قلب دردمندم آرامش ده، جز تو کسى را ندارم و راستى جز تو کسى را ندارم. نمى‏توانم )به( هیچ‏کس اطمینان کنم، نمى‏توانم به امّید هیچ‏کس زنده بمانم. دلم از همه گرفته. از همه ناراحتم. از دنیا رنج مى‏برم.
خسته‏ام، کوفته‏ام، پژمرده و دل‏مرده‏ام. با آن‏که همه مرا خوشبخت تصور مى‏کنند. با آن که به‏سوى مهم‏ترین مأموریت‏ها مى‏روم. با این‏که باید شاد و خندان باشم. ولى چقدر افسرده و محزونم. حزن و اندوه قلبم را مى‏فشرد حتى نمى‏توانم گریه کنم، آه بکشم. نزدیک است خفه شوم.
خدایا به‏تو پناه مى‏برم. تو نجاتم ده. تنها و تنها تویى که در چنین شرایطى مى‏توانى کمکم کنى، من به‏سوى تو مى‏آیم. من به کمک تو محتاجم و هیچ‏کس جز تو قادر نیست که گره مرا بگشاید.

دانلود کتاب خدا بود و دیگر هیچ نبود

فهرست کتاب
مقدمه
یادداشت های آمریکا
یادداشت های لبنان
یادداشت های ایران
نمایه



© تمام حقوق سایت شهید دکتر چمران برای شرکت گواه تدبیر رایانه محفوظ است.